آهنگر

برچسپ ها: زن ، فحشا ، فقر ، آهنگر

Print Friendly and PDF

آهنگر

آهنگر«در سفری به مصر، آهنگری را دید كه با دست خود آهن گداخته را از كوره آهنگری بیرون می‏آورد و روی سندان می‏گذاشت در حالی که حرارت آهن به دست وی اثر نمی‏كرد. با خود گفت این شخص، مردی صالح است كه آتش به دست او كارگر نیست. ازاین‏رو، نزد آن مرد رفت، سلام كرد و گفت: «تو را به آن خدایی كه این كرامت را به تو لطف كرده است، در حقّ من دعایی كن.»

مرد آهنگر كه سخن مرد را شنید، گفت: «ای برادر! من آن‏گونه نیستم كه تو گمان كرده‏ای.»

گفتم: «ای برادر! این كاری كه تو می‏كنی، جز از مردمان صالح سر نمی‏زند.»

گفت: «گوش كن تا داستان عجیبی را دراین‏باره برای تو شرح دهم:

روزی در همین دكان نشسته بودم. ناگاه زنی بسیار زیبا كه تا آن روز كسی را به زیبایی او ندیده بودم، نزد من آمد و گفت:«برادر! چیزی داری كه در راه خدا به من بدهی؟»

من كه شیفته رخسارش شده بودم، گفتم: «اگر حاضر باشی با من به خانه‏ام بیایی و خواسته مرا اجابت كنی، هرچه بخواهی به تو خواهم داد.»

زن با ناراحتی گفت: «به خدا سوگند، من زنی نیستم كه تن به این كارها بدهم.»

گفتم: «پس برخیز و از پیش من برو.»

زن برخاست و رفت تا این كه از چشم ناپدید شد. پس از چندی دوباره نزد من آمد و گفت: «نیاز و تنگ‏دستی، مرا به تن دادن به خواسته تو وادار كرد.» من برخاستم و دكان را بستم و وی را به خانه بردم. چون به خانه رسیدیم، گفت: «ای مرد! من كودكانی خردسال دارم كه آن ها را گرسنه در خانه گذاشته‏ام و بدین جا آمده‏ام. اگر چیزی به من بدهی تا برای آن ها ببرم و دوباره نزد تو باز گردم، به من محبّت كرده‏ای.» من از او پیمان گرفتم كه باز گردد. سپس چند درهم به وی دادم. آن زن بیرون رفت و پس از ساعتی بازگشت. من برخاستم و در خانه را بستم و بر آن قفل زدم.

زن گفت: «چرا چنین می‏كنی؟»

من گفتم: «از ترس مردم.»

زن گفت: «پس چرا از خدای مردم نمی‏ترسی؟»

گفتم: «خداوند، آمرزنده و مهربان است.»

این سخن را گفتم و به طرف او رفتم. دیدم كه وی چون شاخه بیدی می‏لرزد و سیلاب اشك بر رخسارش روان است. به او گفتم: «از چه وحشت داری و چرا این‏گونه می‏لرزی؟» زن گفت: «از ترس خدای عزوجل.» سپس ادامه داد: «ای مرد! اگر به خاطر خدا از من دست برداری و رهایم كنی، ضمانت می‏كنم كه خداوند تو را در دنیا و آخرت به آتش نسوزاند.» من كه وی را با آن حال دیدم و سخنانش را شنیدم، برخاستم و هرچه داشتم به او دادم و گفتم: «ای زن! این اموال را بردار و به دنبال كار خود برو كه من تو را به خاطر خداوند متعال رها كردم.» زن برخاست و رفت. اندكی بعد به خواب رفتم و در خواب بانوی محترمی كه تاجی از یاقوت بر سر داشت، نزد من آمد و گفت: «ای مرد! خدا از جانب ما جزای خیرت دهد.» پرسیدم: شما كیستید؟ فرمود: «من مادر همان زنی هستم كه نزد تو آمد و تو به خاطر خدا از او گذشتی. خدا در دنیا و آخرت تو را به آتش نسوزاند.» پرسیدم: «آن زن از كدام خاندان بود؟» فرمود: «از ذريّه و نسل رسول خدا (صلّی ‏الله علیه و آله و سلّم).» من كه این سخن را شنیدم، خدای تعالی را شكر كردم كه مرا موفق داشت و از گناه حفظم كرد و به یاد این آیه افتادم كه خداوند می‏فرماید: «إِنَّما يُریدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیرًا» خدا می‏خواهد هر پلیدی را از شما خاندان نبوت ببرد و شما را از هر عیبی پاك و منزه گرداند.» (احزاب: 33) سپس از خواب بیدار شدم و از آن روز تاكنون آتش دنیا مرا نمی‏سوزاند و امیدوارم آتش آخرت نیز مرا نسوزاند».

پی نوشت :

1. نك: فضائل‏السادات؛  قمربنی هاشمی، سیدعباس، مصحح: هفتانی، علیرضا، محل نشر: قم تاریخ نشر؛  ۱۳۸۲/۰۶/۲۹، صص 240 و 241. /برگرفته از : کتاب «گناه گریزی» / سیدحسین اسحاقی / نشر دفتر عقل /این حکایت راسید محمد اشرف علوی نقل می‏کند.

اشتراک گذاری


مطالب مرتبط

سوالِ تمام زنان دنیا از یک دین

یكى از نظریات تحقیرآمیزى كه نسبت به «زن» وجود داشته است در ناحیه استعدادهاى روحـانـى و مـعـنوى زن است؛ عده ای مى گفتند زن به بهشت نمى رود، زن مقامات معنوى و الهى را نـمـى تـوانـد طـى كـنـد، زن نـمـى تـوانـد به مقام قرب الهى آن طور كه مردان مى رسند بـرسـد.

شخصیت زن از دیدگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم

رسول خدا در عصری و مکانی به نبوت مبعوث شدند که مردمش برای زن ارزشی قائل نبودند و به او به چشم کالا می نگریستند. دختران را به بهانه فقر و نداری و مایه شرمندگی، زنده به گور می کردند. اما رسول خدا صلی الله علیه و آله با رفتار و گفتار، شخصیت حقیقی زن را به او برگرداند. با محبت بسیار زیاد نسبت به دخترشان حضرت زهرا سلام الله علیها و همسرانش به خصوص حضرت خدیجه عملا الگویی برای سایر مردم شدند.

فقر و غنا

یکی از باورهای راسخ در ميان مردم و حتی بزرگان ما در گذشته‌های دور، برتری فقر بر غنا بود. آنان فقر را شرط ایمان و دینداری می‌دانستند