حضرت مسلم بن عقیل (ع)
حضرت مسلم بن عقیل (ع)
سلامُ اللَّهِ الْعَلیِّ الْعَظیمِ، وَ سَلامُ مَلائِکَتِهِ الْمُقَرَّبینَ، وَ انْبِیآئِهِ الْمُرْسَلینَ، وَ ائِمَّتِهِ الْمُنْتَجَبینَ، وَ عِبادِهِ الصَّالِحینَ، وَ جَمیعِ الشُّهَدآءِ وَ الصدّیقینَ، وَ الزَّاکِیاتُ الطَّیِّباتُ فیما تَغْتَدی وَتَرُوحُ، عَلَیْکَ یا مُسْلِمَ بْنَ عَقیلِ بْنِ ابیطالِبٍ، وَ رَحمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ، اشْهَدُ انکَ قدْ اقَمْتَ الصَّلاةَ، وَ آتَیْتَ الزَّکاةَ، وَ امَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ، وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ، وَ جاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ، وَ قُتِلْتَ عَلی مِنْهاجِ الْمُجاهِدینَ فی سَبیلِهِ، حَتّی لَقیتَ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ، وَ هُوَ عَنْکَ راضٍ.[2]
به سرم نیست به جز عشق تو سودای دگر
جز تو هرگز ندهم دل به دل آرای دگر
پدر و مادر من باد فدای تو، حسین
لب من نیست به جز ذکر تو گویای دگر[3]
امیرالمومنین علی(ع) محضر رسول خدا (ص) عرض کردند: «یا رَسُولَ اللهِ اِنَّکَ لَتُحِبُّ عَقیلاً؛ ای رسول خدا(ص) آیا عقیل برادرم را دوست دارید؟» حضرت فرمود: «آری به خدا قسم، من دو محبّت به او دارم یکی به خاطر خودش و یکی هم چون عمویم ابوطالب که او را دوست داشت. «وَ اِنَّ وَلَدَهُ لَمَقْتُولٌ فی مَحَبَّةِ وَلَدِکَ فَتَدْمَعُ عَلَیْهِ عُیُونُ الْمؤمنینَ وَ تصلَّی عَلَیْهِ الْمَلائکَهُ الْمُقَرَّبُونَ: همانا فرزندش در محبّت فرزند تو کشته خواهد شد و چشمان اهل ایمان برایش می گریند و فرشتگان مقرّب بر او درود می فرستند.» سپس رسول خدا(ص) چنان گریست که اشک های مبارکشان بر سینه شان جاری گردید و پس از آن فرمود: «از آن چه به عترت و ذرّیه من می رسد به خدا شکایت خواهم کرد.»[4]
السَّلامُ عَلَیکَ یا مُسلم ابن عقیل (ع)
عمری بُوَد که خاک نشین در توأم
آینه دار نهضت جان پرور توأم
فرمان تو مطاع و تو را من ز جان مطیع
ارباب من تو هستی و من نوکر توأم[5]
حضرت مسلم(ع) نفر به نفر، نامۀ امام حسین (ع) را برای شیعیان می خواند و گریه می کردند. تا جائی که بعضی نوشتندهجده هزار نفر بیعت کردند، بعد از بیعت مردم کوفه با سفیر امام حسین(ع) هر روز نماز جماعت در مسجد کوفه به امامت مسلم بن عقیل(ع) اقامه می شد، وقتی مسلم این همه اظهار ارادت مردم کوفه را دید، به آقا نامه نوشت که ای حسین(ع) مردم زیادی در کوفه با من بیعت کردند اگر می خواهید، تشریف بیارید؛ اما مسلم خبر از نامردی این نامسلمان ها نداشت، امان از بی وفایی، امان از دنیازدگی.
می دانید کی مسلم بی وفایی مردم را فهمید، آن لحظه ای که هفتاد نفر مسلم(ع) را محاصره کردند. مسلم شمشیر می زد و در باره مرگ و استقامت شعر می خواند و فریاد می زد:
هُوَ المَوتُ فَاصنَع وَیک ما أنتَ صانِعُ
فَأَنتَ بِکأسِ المَوتِ لا شَک جارِعُ
فَصَبرٌ لِأَمرِ اللّهِ جَلَّ جَلالُهُ
فَحُکمُ قَضاءِ اللّهِ فِی الخلقِ ذایع
«این مرگ است. هر چه می توانی، انجام بده. تو از جام مرگ، بی شک، خواهی نوشید. پس برای انجام فرمان خداوند عزّوجلّ، استقامت داشته باش که تقدیر الهی در میان بندگانش، اجرا می گردد.»
عده ای از دشمنان را به درک واصل کرد. از هر طرف به حضرت هجوم آوردند و محاصره کردند و اسیرش کردند.[6] وقتی بالای دارالاماره با بدنی مجروح و تیرخورده، دندان های شکسته، صورت غرق به خون قرار گرفت، اشک از چشمان مسلم بن عقیل جاری شد. گفتند: کسی مثل تو که بی تابی نمی کند. فرمود: به خدا قسم، برای خودم، بی تابی نمی کنم. بی تابی من، برای حسین(ع) و خانوادۀ اوست که با نامۀ من به کوفه می آیند.[7]
در فکر خود نیم که چه آمد به سر مرا
خود آگهی که دل نگران سر توأم
مولا میا به کوفه که با چشم خونفشان
بالای دار یاد تو و خواهر توأم[8]
بیایید با جناب مسلم بن عقیل، بر ارباب بی کفن اشک بریزیم.
شیخ مفید(زه) می نویسد: «وقتی شمر، شجاعت عزیز زهرا(ع) را دید به تیراندازها دستور تیر داد. آن قدر تیر بر بدن نازنین امام حسین(ع) زدند که دیگر جای خالی بر بدنش نماند. »[9] تا جایی که وقتی خواهر آمد بالای پیکر برادر بر سر و صورت زنان ناله می زد: «وا حُزناه، وا کرباه عَلَیک یا أباعَبدِاللّهِ، الیوم ماتَ جَدّی رَسولُ اللّهِ (ص) یا أصحابَ مُحَمَّدٍ، هؤُلاءِ ذُرِّیةُ المُصطَفی یساقونَ سَوقَ السَّبایا[10]؛ وای از غم و رنج تو، ای ابا عبد اللّه! امروز، جدّم پیامبر خدا(در گذشت. ای یاران محمّد! اینان، فرزندان محمّدِ مصطفایند که آنان را به سان اسیران با اجبار می برند».
تو زیر سنگ و نیزه ها، بدون سر فتاده ایمرا به کوفه می برند، به ضرب تازیانه اینگاه کن به خواهرت، به اشک چشم دخترتمانده دل غمین ما، کنارجسم اطهرت[11]
(أَلَا لَعْنَةُ الله علَی الظَّالِمِینَ([12]
